العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

196

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

زنان در حالى بيرون آمدند كه سر و پاى برهنه بودند ، صورت‌هاشان خراشيده بود ، لطمه به صورت خود ميزدند و صدا به وا ويلا بلند ميكردند ، هيچ روزى به قدر آن روز گريه‌كننده نبود ، هيچ روزى نظير آن روز به مسلمانان تلخ نگذشت . شنيدم دخترى براى امام حسين ناله ميكرد و ميگفت : 1 - نعى سيدى ناع نعاه فاوجعا * و امرضنى ناع نعاه فافجعا 1 - يعنى يك كسى خبر مرگ سيد مرا ( يعنى امام حسين ) آورد كه خبر او دل مرا به درد آورد . آن خبر مرگ مرا مريض و دردمند كرد . 2 - اى چشمان من ! اشك بريزيد 3 - بر آن حسينى گريه كنيد كه عرش خداى جليل را مصيبت زده كرد و اين مجد و دين را به علت شهيد شدن خود ناقص نمود 4 - بر پسر پيغمبر خدا و پسر وصى او گريه كنيد كه خود و قبرش از ما دور افتاده است . سپس آن دختر گفت : اى كسى كه خبر مرگ آوردى ! تو بوسيلهء خبر مرگ حسين عليه السلام غم و اندوه ما را تجديد كردى و زخم‌هائى را خراش دادى كه التيام يافته بودند . تو كيستى ؟ خدا تو را رحمت كند . گفتم : من بشير بن حذلم هستم كه مولايم : على بن الحسين عليه السلام مرا بمدينه فرستاده است و آن حضرت با اهل و عيال امام حسين در فلان مكان پياده شده است . بشير ميگويد : عموم مردم بر من سبقت گرفتند و متوجه حضرت سجاد شدند . من نيز اسب خود را به تعجيل راندم و بسوى آن مردم باز گشتم . ديدم آن مردم راه و جاده‌ها را فرا گرفته‌اند . من از اسب خود فرود آمدم و روى دوش مردم راه ميرفتم تا خود را نزديك در آن خيمه‌اى رساندم كه حضرت على بن الحسين در ميان آن بود . حضرت سجاد پارچه‌اى بدست داشت كه اشگهاى خود را بوسيلهء آن خشك ميكرد . يك خادمى پشت سر حضرت سجاد بود كه صندلى همراه خود داشت . وى آن صندلى را نهاد و امام سجاد در حالى بر فراز آن نشست كه نميتوانست از گريه